وجود ما معمایست حافظ که تحقیقش فسون است و فسانه
با توجه فناوری های پیشرفته و تکنولوژی های جدید از قبیل ماهواره و موبایل و بلوتوث و هزار چیز دیگه مراقب اعمال و رفتار خود باشید ته نشین زندگی شده ام. می توانم ساعت ها و ساعت ها سکوت کنم. نگاه کنم به چهره آدم ها و چنان بی تفاوت باشم که حرفشان پس برود. می توانم در آرامش مرگ باری زندگی کنم. نخندم. گریه نکنم. فقط بنشینم و ببینم بی آنکه لذت ببرم. می توانم آرام باشم. می تَراوَد مَهتاب از مدتها قبل---- به بهای چند فروختم و به بهای چند فروختنم دو دو تایم هیچ وقت به چهار تا ختم نمی شود بگذارید زندگی کنم و از زندگیم --لحظه هایم --بودنم لذت ببرم ! ... هیچ وقت معنای واقعی ات را حس نکردم و اکنون دستم خالیست و کسی برایم باور نساخته از خودم به کجا فرار کنم که همه جا به من ختم می شود بگذارید معنای زندگی را حس کنم روز خبرنگار، روز پاسداشت انديشههاي والايي است که متعهدانه در راه اعتلاي فرهنگ ايران اسلامي کوشيدند و قلم را چون سلاحي در سنگر آگاهسازي جامعه در برابر شبيخون امواج پرحجم رسانههاي دشمن، به کار گرفتند و با پرتوافشاني شعور و دانايي، تيرگيهاي تحريف فرهنگي و مسخ ارزشهاي اعتقادي را زدودند. شهيدان شاهدي که در کسوت مقدس خبرنگاري خونشان را نثار راه روشنگري جامعه ساختند، بيترديد اسوههاي آسماني براي مردان و زناني هستند که امروز در اين حرفه پرارج مشعل آگاهي را فرا راه حرکت جامعه به سوي اهداف عاليه نظام اسلامي روشن نگاه ميدارند تا وسوسه خناسان اغواگر کاروان پوياي اجتماع خداجوي ما را به بيراهههاي بيگانگي از ارزشهاي ملي و اسلامي نکشاند.
حرکت مختصری اما مرا براشفته می کند.بر می خیزم.فریاد می شوم.
می درخشد شَب تاب،
نیست یک دَم شِکَنَد خواب به چشمِ کَس ولیک
غَمِ این خُفته ی چند
خواب در چشمِ تَرَم می شکند.
نگران با من اِستاده سَحَر
صبح می خواهد از من
کز مبارکْ دَمِ او آوَرَم این قومِ به جانْ باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از رَهِ این سفرم می شکند.
نازُک آرایِ تنِ ساقِ گُلی
که به جانَش کِشتم
و به جان دادمَش آب
ای دریغا! به بَرَم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به دَر کَس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سَرَم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب؛
مانده پای آبله از راهِ دراز
بَر دَمِ دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دستِ او بر دَر، می گوید با خود:
غمِ این خُفته ی چند
خواب در چشمِ تَرَم می شکند
نوشته شده در 88/07/28ساعت
9:4 توسط joornalist| |
رسوب کرده ام.
دیوانه وار در حصار شیشه ای ام می چرخم.
خودم را به آن می کوبم اما...تنها در هم می شکنم.خسته می شوم.
آرام می شوم.
رسوب می کنم.
ته نشین زندگی می شوم.
نوشته شده در 88/07/21ساعت
5:1 توسط joornalist| |
نوشته شده در 88/07/21ساعت
4:55 توسط joornalist| |
نفسم مدتهاس در سینه حبس شده
نوشته شده در 88/07/21ساعت
4:40 توسط joornalist| |
نوشته شده در 88/05/06ساعت
10:17 توسط joornalist| |


