تبليغاتX
نقطه ته خط ... صبور
نقطه ته خط ... صبور
وجود ما معمایست حافظ که تحقیقش فسون است و فسانه

انگشتم به من می آموزد که من منحصر به فرد هستم.


91/02/02 | 12:4 | k-khansari |

گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش

گریه کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید

گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود؟

ناله کرد و زیر چادر غنچه ای پرپر کشید

 

 


91/01/19 | 13:8 | k-khansari |

دیروز شیفت بودم کار چندان زیاد نبود اما کمی خسته شدم. عصر وقتی  رسیدم خونه هیچ چیز مثل دیدن برنامه کلاه قرمزی نمی تونست حالمو خوب کنه. شبکه جام جم داشت تکرار دو روز پیش برنامه کلاه قرمزی را پخش می کرد. آقای مجری سعی داشت الاغ و گوسفند را دک کنه تا مهمونش بتونه راحت بیاد و بره اما اونا سمج تر از این حرفا بودن و به هر کلکی می خواستند بمونن تا مهمونی را ببینن. خلاصه کلی خندیدم.

پ.ن ۱: ای کاش ما هم یک فامیل دور داشتیم.

پ.ن ۲: مامان اینا رفتن قشم دوست داشتم منم الان اونجا بودم سوار لنج می شدم.

پ.ن ۳: فکر نکنم سیزده بدر تهران چنگی به دل بزنه... هیچ جای دنیا صفای پارکهای اصفهانو نداره.


91/01/12 | 10:25 | k-khansari |

من روزنامه نگاری را به همین خاطر دوست دارم و به همین خاطر هم از آن
می هراسم.
کدام شغل دیگری اجازه می دهد
انسان تاریخ را در همان لحظه وقوعش بنویسد و گواه مستقیم آن باشد؟
روزنامه نگاری امتیازی است خارق العاده و هراس انگیز.

تصادفی نیست که انسان، اگر به این نکته واقف باشد،
زیر فشار صدها عقده حقارت خرد
می شود، تصادفی نیست که وقتی خود را درگیر رویدادی می بینم٬
یا به هنگام ملاقاتی مهم- دچار نوعی اضطراب می شوم و می ترسم
به آن اندازه که باید و شاید
چشم و گوش و مغز نداشته باشم که ٬
همچون کرمی رخنه کرده در تاریخ ٬
گوش کنم و نگاه کنم و بفهمم.
بدون اغراق می گویم که در هر تجربه شخصی پاره هایی از روحم را به جا
می گذارم.

"اوریانا فالاچی"


91/01/11 | 12:31 | k-khansari |

  

  

 

 

 

 

 

 

 


90/12/24 | 12:3 | k-khansari |

پینوکــــــیو...

چوبی بمان...


آدمها سنگی اند...


دنیــــــ ـــ ــایشان قشنگ نیستـــــ... !

****
پ.ن: تهران با همه بزرگیش قشنگ نیست! دلم بدجوری هوای اصفهان رو کرده
 
 

90/12/14 | 16:32 | k-khansari |

About
.............................................

نمی‌دانم علاقه‌ام به نوشتن
مرا روزنامه نگار کرد
یا هیجانم به دانستن چیزهای جدید
و یا ماه تولدم، آذر!
مدیریت بازرگانی،
رشته تحصیلی‌ام در دانشگاه بود
هنوز نمی‌دانم چه سنخیتی با حرفه‌ام دارد!
مادرم دوست داشت
دنباله‌ام درسم را بگیرم
و یک مدیر موفق باشم
اما پدرم دل به دلم داد
و پابه پای من علاقه‌ام را دنبال کرد
نمی‌دانم هیجان او برای
شنیدن اتفاقات روزانه یک خبرنگار بود،
و یا حمایت‌های برادرم، که
از دانشجوی مدیریت، خبرنگار ساخت
هر کس که مرا بشناسد خوب می‌داند
که مادرم هر کاری که کرد
نتوانست تمیز کردن شیشه را
به من یاد بدهد
زیرا می دانستم که یک روز، یک جا،
دور از چشم قلمم،
شیشه‌پاک کن بر نوشته‌هایم می‌‌تازد
Menu
.............................................
Link
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................